تبليغاتX
...هنوز هم
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
سكوت...

 

اين لحظه‌ها بهت است و حيرت، ناله است و حسرت، اندوه است و مصيبت، و خرده عقلي كه راه به هيچ كجا نمي‌برد.

از كجاي ماجرا بايد گفت؟ بر كدام ماتم بايد گريست؟ به كدام مصيبت زده بايد تسليت گفت؟

اصلاً، چه مي‌توان گفت جز سكوت...

 

 

اين بـار لحظـه‌هـا همه در مـاتم و غمند

 

گيـسـو به رسـمِ مـاتم اين مـاه مي‌كَنند 

 

آنـقـدر اضـطـراب زميـن را فــرا گـرفت

 

گويي كـه قـرص مـاه ، سـرِ دار مي‌بَـرَند

 

لب تشنـه ، مـاهيـان بـه ساحل فتاده باز

 

آهسـتـه نـام اصـغـر و عـبـاس مي‌بـرنـد

 

از خاكين كه هيچ نمانده‌است جز سرشك

 

افـلاكـيــانِ عــرش ز غــم زار مي‌زنـنـد

 

اين پست مـردمـانِ سيـه چهـره را ببيـن

 

شمشيـر را بـه خـون خـدا جلوه مي‌دهند

 

دين گـرچـه نيست در دلتـان ذره‌اي ولي

 

«آزاده» باش ، لااقـل اي ديـو خودپسنـد

|+| نوشته شده توسط مهدی آزاده در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت 16:17 | 
خواب

گاهي احساس ميكنم مدتهاست كه خوابم و هر چه مي‌بينم كابوس تلخي است كه سرِ تمام شدن ندارد. و بعد با سيليِ زمانه به خودم مي‌آيم و مي‌بينم بيدارِ بيدارم و همه چيز همان است كه هست.

و آنوقت آرزو مي‌كنم كه اي كاش مثل اصحاب كهف به خواب بروم تا همه چيز تمام شود. خواب باشم و وقتي بيدار مي‌شوم، ببينم كه آمده‌اي...

 

ديدي كه چگونـه هجـر بي‌تـابم كرد؟

تنـهـا ، بـه عميـقِ چـاه پـرتـابم كرد

گفـتي كـه بخـواب ، زود بـرمي‌گـردم

يك خنده زدي، هميشه در خوابم كرد

|+| نوشته شده توسط مهدی آزاده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 1:20 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar