| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
غزل سبز
گاهي اوقات وقتي همسايهمان - خورشيد را ميگويم - صبح زود از خانه بيرون ميزند و خودي مينمايد و رخي ميتاباند، ياد تو ميافتم كه سالهاست به كوچهي ما سر نزدهاي. ياد روزهاي خوب با تو بودن ميافتم، همان روزهايي كه همسايهمان زَهره نميكرد پا از خانه بيرون بگذارد.
صبحهاي جمعه، بالا آمدنِ خورشيد از نردبانِ كوههاي سرِ كوچهمان ديدني است، چنان پاهايش ميلرزد و چنان آرام و آهسته تا دور دستِ كوچه را انداز و برانداز ميكند، كه ديرتر از هر روز سر و كلهاش پيدا ميشود. ميدانم، ميترسد كه تو آمده باشي و ديگر جاي خودنماييهاي او نباشد. اما افسوس، چند ساعت بعد، به من كه از سحرِ جمعه چشم انتظار آمدنت بودم قاه قاه ميخندد و با تكبر بر آسمان تكيه ميزند. پس كجايي؟! نه! نه! هرگز! نه اينكه از آمدنت نااميد شده باشم، اما چه كنم، نميتوانم ببينم كه يك دنيا تكبر و غرور، جاي تو را گرفته باشد. هنوز بوي تو را در كوچه پس كوچهها احساس ميكنم. باشد، سكوت ميكنم و شكيبا ميشوم و به همان عطر گل نرگسي كه كوچهها معطر كرده، زنده ميمانم. و اين غزل سبز را تقديمت ميكنم:
كـوه سبز و دشت سبز و جاده سبز بـلبـلي آواي خـوش سـر داده سبز عشق در چشمـان ياران پـر خروش عكسِ نرگس روي آب افـتـاده سبز چون بهـاران از سـر دلـهـا گـذشت ردِ پـايش روي دل جـا مـانـده سبز جمعه در پيش است و ياران پر اميد دشت، پـاك و دامـنِ سـجـاده سبز لحظـههـا بيتـاب در تب سوختنـد تا رسـد آن سـرو دور افـتـاده، سبز آنـقَــدَر نـامـش طـراوت ميدهــد گشتـه بيت شعـر هـر «آزاده» سبز
|+| نوشته شده توسط مهدی آزاده در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 23:2 |
عید پیمان مبارک
این پیام را باید فریاد زد و در گوش زمانه طنین انداز کرد.
آری، پیامبر، به اذن خداوند، جانشین خویش را برای آخرین بار و با رساترین ندا، معرفی نمود.
افسوس از بی خردانِ سفله ای که شهوت مقام را به قیمت آتش جاودانه ی دوزخ خریدند، و افسوس از پیمان شکنانِ دنیا پرست... |+| نوشته شده توسط مهدی آزاده در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 13:33 |
تا غدير...
اين روزها، نسيم بوي بركه اي را به كوچه ها ميآورد، بركه اي كه گويي حرفهاي زيادي براي گفتن دارد، حرفهايي كه شايد گوشي براي شنيدنش نيست، آه و افسوس از اين گوشهاي خواب آلود! غدير با من سخن بگو، من گوش ميدهم...
اين غزل تقديم به وارث غدير:
اين لحظهها چه زود شود بيقرار و دير تــا چـنــد بشمـريـم ز ايـام سـخـت گـيــر اين جمعهها كه صبح پر از شادي و اميد تـا كي غـروب ميكـنــد انـدر نگـاه پـيـر سـر ميزنـد نسـيــم ، بـه گلهـاي پاي بند پـر ميكشـد غـبــار غـم از چهرهي اسير بگشاي لب كه چشمه بجوشد به خشكسال تنـگ است دل بـراي تـو اي وارث غـدير |+| نوشته شده توسط مهدی آزاده در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 1:0 |
هنوز هم...
زمین به ضجه آمد و فلک نظاره می کند زمان به لحظه آمد و نفس شماره می کند ولی تو ای نگار من هنوز هم نیامدی |+| نوشته شده توسط مهدی آزاده در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 10:36 |
قطار
هان اي قطار زندگي من كاندر مسير تلخ زمانه بي تاب ميروي گر مقصدت ديار حبيب است بيشتر بتاز... |+| نوشته شده توسط مهدی آزاده در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 15:17 |
آرزو
وقتي تو نيستي، همه چيز رنگ اي كاش... و اي خوشا... ميگيرد. رنگ زيبايي است چون اميد ميدهد اما ديگر اميد هم رنگ و رويي ندارد. خودت را ميخواهم، خودِ خودت...
اي خوشا در ديده اشكِ جويباران داشتن در نگـاه خستـهاي لبـخنـد ياران داشتن بر سر راهي نشستن، چشم بر در دوختن گَـرد راهش تـوتيا بر گِرد چشمان داشتن از لـب پـر خنـدهاي شهد و شكر آويختن در غـم تنهـايياش دل سوگواران داشتن در گلستـان رخش زنبـور عـاشق زيستن در ميستان لبش حالي چو مستان داشتن بـا نـداي آسمـان از جـاي خود برخاستن در قدوم مقـدمش، ره بوسـه باران داشتن نام او را بيخبـر در عمق جـان انـداختن وز بـراي ديـگران بر سينـه دربان داشتن پيشِ تيرِ عشق آميـز و كمـانْ ابرويِ مهر قلب و جـان آمـاده بهر تيـر باران داشتن در به در منزل به منزل حلقه بر در كوفتن بر درش آزاده بودن، دل به زنـدان داشتن |+| نوشته شده توسط مهدی آزاده در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 10:28 |
|
درباره وبلاگ
اگر نوشتههايم
دردي از من دوا نميكردند هرگز نمينوشتم نويسنده
مهدی آزادهمهدي آزاده نوشته های پیشین
مرداد 1387تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 مرداد 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آرشيو موضوعی
شعر نوشعر كلاسيك پيوندها
مهدي آزاده / كله پوكمحمد حسن آزاده / پدرم سيد مهدي موسوي نغمه مستشار نظامی سعيد بيابانكي جواد زهتاب جلیل صفربیگی نقطه سر خط مهدي تقينژاد آزاده بشارتي عليرضا قزوه محمد آزاده / برادرم علی عابدینی مریم توفیقی |
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |